تبليغاتX
✿♀دخترانه♀✿





























✿♀دخترانه♀✿

اگر تنهاترین تنها هم شوم..باز خدا هست...

وقتي که گريه کرديم گفتن بچه است................. وقتي که خنديديم گفتن ديونه است.................. وقتي که جدي بوديم گفتن مغروره............................. وقتي که شوخي کرديم گفتن سنگين باش............................. وقتي که حرف زديم گفتن پر حرفه................................................... وقتي که ساکت شديم گفتن عاشقه.............................................. حالا ام که عاشقيم مي گن گناه از همه

دوستای گلم یه در خواست دارم لطفا عیب وبلاگمو بگید

♀ ✖ معصومه جون ✖♀ | | |

非主流闪动美腿头像

یک روز پدر بزرگم  برام يه کتاب دست نويس آورد، کتابي که بسيار گرون قيمت بود، و با ارزش، وقتي به من داد، تاکيد کرد که اين کتاب مال توئه مال خود خودته، و من از تعجب شاخ در آورده بودم که چرا بايد چنين هديه با ارزشي رو بي هيچ مناسبتي به من بده، من اون کتاب رو گرفتم و يه جايي پنهونش کردم،

 چند روز بعدش به من گفت کتابت رو خوندي ؟ گفتم نه، وقتي ازم پرسيد چرا گفتم گذاشتم سر فرصت بخونمش، لبخندي زد و رفت،

 همون روز عصر با يک کپي از روزنامه همون زمان که تنها نشريه بود برگشت اومد خونه ما و روزنامه رو گذاشت روي ميز، من داشتم نگاهي بهش مينداختم که گفت اين مال من نيست امانته بايد ببرمش

به محض گفتن اين حرف شروع کردم با اشتياق تمام صفحه هاش رو ورق زدن وسعي ميکردم از هر صفحه اي حداقل يک مطلب رو بخونم.

 در آخرين لحظه که پدر بزرگ ميخواست از خونه بره بيرون تقريبا به زور اون روزنامه رو کشيد از دستم بيرون و رفت. فقط چند روز طول کشيد که اومد پيشم و گفت ازدواج و عشق مثل اون کتاب و روزنامه مي مونه 

ازدواج اطمينان برات درست مي کنه که اين زن يا مرد مال تو هستش مال خود خودت، اون موقع هست که فکر مي کني هميشه وقت دارم بهش محبت کنم، هميشه وقت هست که دلش رو به دست بيارم، هميشه مي تونم شام دعوتش کنم اگر الان يادم رفت يک شاخه گل به عنوان هديه بهش بدم، حتما در فرصت بعدي اين کارو مي کنم

حتي اگر هرچقدراون آدم با ارزش باشه مثل اون کتاب نفيس و قيمتي، اما وقتي که اين باور در تونيست که اين آدم مال منه، و هر لحظه فکرمي کني که خوب اين که تعهدي نداره، مي تونه به راحتي دل بکنه و بره، مثل يه شيء با ارزش ازش نگهداري مي کني و هميشه ولع داري که تا جايي که ممکنه ازش لذت ببري، شايد فردا ديگه مال من نباشه، درست مثل اون روزنامه حتي اگر هم هيچ ارزش قيمتي نداشته باشه...

♀ ✖ معصومه جون ✖♀ | | |

لــيدي پــيك

این روزها دلم بهانه میگیرد!

برای دلم گاهی مادر میشوم

دست نوازش بر سرش میکشم

میگویم غصه نخور می گذرد..!

خشمگین می گویم بس کن! دیگَر بزرگ شدی..

برای دلم گاهی پدر میشوم

گاهی هم دوستی میشوم مهربان

دستش را می گیرم میبرمش باغ رویا

دلم یک دل سیر آرامش  میخواد...

♀ ✖ معصومه جون ✖♀ | | |


ﻫﻤﻴﺸﻪ ﺑﺎﻳﺪ ﮐﺴﻲ ﺑﺎﺷﺪ
ﮐﻪ ﻣﻌﻨﯽ ﺳﻪ ﻧﻘﻄﻪﻫﺎﯼ ﺍﻧﺘﻬﺎﯼ ﺟﻤﻠﻪﻫﺎﯾﺖ ﺭﺍ ﺑﻔﻬﻤﺪ
ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺑﺎﯾﺪ ﮐﺴﯽ ﺑﺎﺷﺪ
ﺗﺎ ﺑﻐﺾﻫﺎﻳﺖ ﺭﺍ ﻗﺒﻞ ﺍﺯ ﻟﺮﺯﯾﺪﻥ ﭼﺎﻧﻪﺍﺕ ﺑﻔﻬﻤﺪ
ﺑﺎﯾﺪ ﮐﺴﯽ ﺑﺎﺷﺪ
ﮐﻪ ﻭﻗﺘﯽ ﺻﺪﺍﯾﺖ ﻟﺮﺯﯾﺪ ﺑﻔﻬﻤﺪ
ﮐﻪ ﺍﮔﺮ ﺳﮑﻮﺕ ﮐﺮﺩﯼ،ﺑﻔﻬﻤﺪ
ﮐﺴﯽ ﺑﺎﺷﺪ
ﮐﻪ ﺍﮔﺮ ﺑﻬﺎﻧﻪﮔﯿﺮ ﺷﺪﯼ ﺑﻔﻬﻤﺪ
ﮐﺴﯽ ﺑﺎﺷﺪ
ﮐﻪ ﺍﮔﺮ ﺳﺮﺩﺭﺩ ﺭﺍ ﺑﻬﺎﻧﻪ ﺁﻭﺭﺩﯼ ﺑﺮﺍﯼ ﺭﻓﺘﻦ ﻭ ﻧﺒﻮﺩﻥ
ﺑﻔﻬﻤﺪ ﺑﻪ ﺗﻮﺟﻬﺶ ﺍﺣﺘﻴﺎﺝ ﺩﺍﺭﻱ
ﺑﻔﻬﻤﺪ ﮐﻪ ﺩﺭﺩ ﺩﺍﺭﯼ
ﮐﻪ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺩﺭﺩ ﺩﺍﺭﺩ
ﮐﻪ ﺩﻟﮕﯿﺮﯼ
ﺑﻔﻬﻤﺪ ﮐﻪ ﺩﻟﺖ ﺑﺮﺍﯼ ﭼﯿﺰﻫﺎﯼ ﮐﻮﭼﮑﺶ ﺗﻨﮓ ﺷﺪﻩ ﺍﺳﺖ
ﺑﻔﻬﻤﺪ ﮐﻪ ﺩﻟﺖ ﺑﺮﺍﯼ ﻗﺪﻡ ﺯﺩﻥ ﺯﯾﺮِ ﺑﺎﺭﺍﻥ
ﺑﺮﺍﯼِ ﺑﻮﺳﯿﺪﻧﺶ
ﺑﺮﺍﯼِ ﯾﻚ ﺁﻏﻮﺵِ ﮔﺮﻡ ﺗﻨﮓ ﺷﺪﻩ ﺍﺳﺖ
ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺑﺎﯾﺪ ﮐﺴﯽ ﺑﺎﺷﺪ
ﻫﻤﯿﺸﻪ!

♀ ✖ معصومه جون ✖♀ | | |

جملات زیبای کارتون آن شرلی:

آنه!

تکرار غریبانه روزهایت چگونه گذشت وقتی روشنی چشمهایت در پشت پرده های مه آلود اندوه، پنهان بود.
با من بگو از لحظه لحظه های مبهم کودکیت از تنهایی معصومانه دستهایت.
آیا میدانی که در هجوم درد ها و غم هایت و در گیر و دار ملال آور دوران زندگیت حقیقت زلالی دریاچه نقره ای نهفته بود.

آنه!

اکنون آمده ام تا دستهایت را به پنجه طلایی خورشید دوستی بسپاری در آبی بیکران مهربانی ها به پرواز درآیی و اینک آن شکفتن و سبز شدن در انتظار توست در انتظار توست.

♀ ✖ معصومه جون ✖♀ | | |

七夕情人节好看的QQ女生头像

به سلامتی رفیقی که تو رفاقت کم نذاشت ولی کم برداشت تا رفیقش کم نیاره ...

به سلامتی مداد پاک کن که به خاطر اشتباه دیگران خودشو کوچیک میکنه ...

به سلامتی اون دلی که هزار بار شکست ولی هنوزم شکستن بلد نیست ...

به سلامتی اونایی که تو اوج سختی ها و مشکلات به جای اینکه تَرکمون کنن درکمون می کنن ...

به سلامتی اونایی که درد دل همه رو گوش میدن اما معلوم نیس خودشون کجا درد دل میکنن ...

به سلامتی اونی که باخت تا رفیقش برنده باشه ...

به سلامتی کسی که هنوز دوسش داری ولی دیگه مال تو نیست ...

به سلامتی مادر که وقتی غذا سر سفره کم بیاد اولین کسی که از اون غذا دوس نداره خودشه ...

به سلامتی همه اونایی که خطشون اعتباریه ولی معرفتشون دائمیه!

به سلامتی اونایی که به پدر و مادرشون احترام میذارن و میدونن تو خونه ای که بزرگترها کوچک شوند؛ کوچکترها هرگز بزرگ نمیشوند ...

به سلامتی مادر که بخاطر ما هیکلش به هم خورد !

به سلامتی کسی که دید بغلیش تو تاکسی پول نداره

به راننده گفت : پول خورد ندارم مال همه رو حساب کن!

به سلامتی بیل! که هرچ‌قدر بره تو خاک، بازم برّاق‌تر می‌شه ...

به سلامتی سیم خاردار! که پشت و رو نداره ...

به سلامتی اونی که بی کسه، ولی ناکس نیست ...

به سلامتی اونایی که چه عشقشون پیششون باشه چه نباشه چشمشون مثل فانوس دریایی نمی چرخه ...

بسلامتی اون دختری که حاضره زیر بارون خیس بشه ولی‌ سوار ماشین هیچ پسری نشه ...


ادامه مطلب
♀ ✖ معصومه جون ✖♀ | | |

« چارلز دانشجوی انگلیسی با طعنه به دوست و همکلاسی ایرانی اش همایون می گوید :

چرا خانوماتون نمیتونن با مردا دست بدن یا لمسشون کنن؟؟ یعنی مردای ایرانی اینقدر کارنامه خرابی دارند و خودشون رو نمیتونن کنترل کنن؟؟

همایون لبخندی میزند و می گوید :

ملکه انگلستان میتونه با هر مردی دست بده ؟ و هر مردی می تونه ملکه انگلستان رو لمس کنه؟!

چارلز با عصبانیت می گوید :

نه! مگه ملکه فرد عادیه ؟!! فقط افراد خاصی می تونن با ایشون دست بدن و در رابطه باشن!!!

همایون هم بی درنگ می گوید :

خانوم های ایرونی همشون ملکه هستن!!! »

♀ ✖ معصومه جون ✖♀ | | |

شکلک های رمیــ ـنآشکلک های آرتا

شکلَــَک هآی رّمیـــ ـنآسال نو مبارکشکلَــَک هآی رّمیـــ ـنآ

.

.

.

.

شکلَــَک هآی رّمیـــ ـنآممنون که سال نو رو تبریک نمیگید

شکلَــَک هآی رّمیـــ ـنآ   تازگیا همه یه جوری شدن

شکلَــَک هآی رّمیـــ ـنآمسافرت مزخرفی بود کلی خسته شدم ای کاش نمیرفتیم

شکلک های رمیــ ـنآچون خودم پیشنهاد داده بودم بریم اونجا دیگه صدامو در نیاوردم

شکلک های رمیــ ـنآ وقتم بی خودی تلف شد

♀ ✖ معصومه جون ✖♀ | | |

بر لب جویی و در کنار کسی که دوستش داشتم نشسته بودم.کف دستش را در جوی فرو برد و آن را بیرون آورده و به من نشان داد و گفت:آبی که کف دستم جای گرفته میبینی؟این نشانه عشق من است!

و به راستی چنین بود...مادامیکه دستانمان را با دقت باز نگه داریم آب در کف دستها باقی میماند.اما اگر انگشتانمان را سفت و سخت به هم بچسبانیم و و سعی کنیم که آبها را به اجبار در دستهایمان نگه داریم یک قطره آب هم در کف دستهایمان باقی نمی ماند.

اینست بزرگترین اشتباهی که مردم در هنگام عاشق شدن مرتکب میشوند...آنها میخواهند عشق را به اجبار حفظ کنند...به او امر کنند ...از او انتظار دارند...او را محدود میکنن...

بدینگونه است که عشقشان همچون همان آبها با کوچکترین تکانی از بین میرود و نابود میشود...

عشق باید آزاد باشد ...شما نمیتوانید طبیعت عشق را تغییر دهید...

اگر کسی را دوست دارید اجازه بدهید آزاد باشد...او را زندانی افکار و عقاید خود نکنید...

بدهید اما انتظار گرفتن نداشته باشید....

متقاعد کنید اما امر نکنید...

حفظ کنید اما اسیر نکنید...

خواهش کنید اما دستور ندهید...

♀ ✖ معصومه جون ✖♀ | | |


با تو بودن را می خواهم

با تو آغاز نکردم  که روز ی به پایا ن  برسانم

عاشقت نشدم   که روزی از عشق خسته  شوم

با  تو عهد  نبستم که  روزی عهدم  را بشکنم

همسفرت نشدم که روزی رفیق نیمه راهت شوم

همنفست نشدم که روزی عطر نفسهایم را از تو

دریغ کنم و با یاد تو زندگی نمیکنم که روزی

فراموشت کنم با تو آغاز کردم که دیگر به

پایان نیندیشم عاشقت شدم که عاشقانه به عشق تو

زندگی کنم با تو عهد بستم که با تو تا آخرین نفس بمانم

همسفرت شدم که تا پایان راه زندگی با هم باشیم

همنفست شدم که با عطر نفسهایت زنده بمانم

و با یادت زندگی میکنم که همانا با یادت زندگی برایم

زیباست

همچنان لحظات زیبای با تو بودن میگذرد

از آغاز تا به امروز عاشقانه با تو مانده ام ای همسفر من در جاده های نفسگیر زندگی

اگر در کنار من نباشی با یادت زندگی میکنم ،

آن لحظه نیز که در کنارمی با گرمی دستهایت و نگاه به آن چشمان زیباست زنده ام

ای هم نفس من بدون تو این زندگی بی نفس است ،

عاشق شدن برایم هوس است و مطمئن باش این دنیا برایم قفس است

با تو آغاز کرده ام که عاشقانه در دشت عشق طلوع کنم ، طلوعی که با تو غروبی را نخواهد داشت

و همچنان لحظات زیبای با تو بودن میگذرد ، لحظه هایی سرشار از عشق و محبت

با تو بودن را میخواهم نه برای فرداهای بی تو بودن

با تو بودن را میخواهم برای فرداهای در کنار تو بودن

با تو بودن را میخواهم برای فرداهای عاشقانه تر از امروز

پس ای عزیز راه دورم با من باش ، در کنارم باش و تا ابد همسفرم باش

 

 

♀ ✖ معصومه جون ✖♀ | | |




آنقدر زمین خورده ام که بدانم برای برخواستن


نه دستی از برون که همتی از درون لازم است


حالا اما نمی خواهم برخیزم، می خواهم اندکی بیاسایم

فردا بر می خیزم، وقتی که فهمیده باشم چرا زمین خورده ام

♀ ✖ معصومه جون ✖♀ | | |

    

http://up.patoghu.com/images/dv334xpqgvtk18rdrckr.gifبه آغــــــــ ــوشِ تـــــــــ ـــو مــــحتاجــ ــَمــ بـــــ ــــراےِ حــــ سِ آرامِــــــــ ــــش

http://up.patoghu.com/images/dv334xpqgvtk18rdrckr.gifبــــــ ـراے زنــــ ــدگـــ ـــے با تــــــ ـــو پـــ ــُر از شــ ـــــــــــوقم پــــ ـــُر از خواهِــــ ـــش

http://up.patoghu.com/images/dv334xpqgvtk18rdrckr.gif به دســــــــ ـــتاے تو مُحتاجــــ ــمْ بــــــ ـــراے لمـــــــ ــــسِ خوشـــــ ــــبختــــے

http://up.patoghu.com/images/dv334xpqgvtk18rdrckr.gifواســـ ـــه تســـ ــکینِ قلبــــــــــ ـــے که بَـــــ ــــراشْ عــــــــ ــــادَت شُـــــ ـــده ســــ ـــختے

http://up.patoghu.com/images/dv334xpqgvtk18rdrckr.gifبـــ ـــه چِشــــ ــــماے تو مُحتاجــــــــــ ـــَم واســــــــ ـــه تعبــــــ ــیرِ این رویــــ ــا

http://up.patoghu.com/images/dv334xpqgvtk18rdrckr.gif کــــ ـــه بــــــــ ـــــازمـــْ میشــــــ ـــه عاشِــــــ ـــــق شُـــد تو این بے رحمــــ ــےِ دنیـــــــ ـا

http://up.patoghu.com/images/dv334xpqgvtk18rdrckr.gifبه لبخـــــــــ ـــندِ تو مُحتاجـــــ ــمـــ که تنهـــــــ ـــآ  دِل  خوشـــــــــ ـــیم باشــــــــه

http://up.patoghu.com/images/dv334xpqgvtk18rdrckr.gif بــــ ــذار دنیـــــــ ـــاےِ بے روحَـــ ـــمـــ  به لبخــــــــ ـــندِ تـــــ ـــو زیــــــــ ــــبا شــــــ ـــه

♀ ✖ معصومه جون ✖♀ | | |

چند سالی میگذشت که دایره آبی قطعه گمشده خود را پیدا کرده بود. اکنون صاحب فرزند هم شده بود، یک دایره آبی کوچک با یک شیار کوچک.

w01

زمان میگذشت و دایره آبی کوچک، بزرگ میشد. هر چقدر که دایره بزرگ تر میشد شعاع آن هم بیشتر میشد و مساحت شیار که دیگر اکنون تبدیل به یک فضای خالی شده بود نیز بیشتر.


w02

آنقدر این فضای خالی زیاد شد و دایره ناراحت تر که ناچار برای کمک به سراغ پدر رفت و به او گفت: پدر شما چرا جای خالی ندارید؟
پدر گفت: عزیزم جالی خالی نه، قطعه گمشده. هر کسی در زندگی خود قطعه گمشده دارد من هم داشتم، مادرت قطعه گم شده‌ی من بود. با پیدا کردن او تکمیل شدم. یک دایره کامل.
پسر از همان روز جست و جوی قطعه‌ی گمشده خود را آغاز کرد. رفت و رفت تا به یک قطعه‌ای از دایره رسید شعاع و زاویه آن را اندازه گرفت درست اندازه جای خالی بود ولی مشکل آن بود که قطعه زرد بود.

w03



ادامه مطلب
♀ ✖ معصومه جون ✖♀ | | |

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری چهارم www.pichak.net كليك كنيد

قورباغه ها

Once upon a time there was a bunch of tiny frogs..... Who arranged a running competition.
روزی از روزها گروهی از قورباغه های کوچیک تصمیم گرفتند که با
هم مسابقه ی دو بدند .


The goal was to reach the top of a very high tower.
هدف مسابقه رسیدن به نوک یک برج خیلی بلند بود .


A big crowd had gathered around the tower to see the race and cheer on the contestants . ...
جمعیت زیادی برای دیدن مسابقه و تشویق قورباغه ها جمع شده بودند ...

The race began ....
و مسابقه شروع شد ....

Honestly,no one in crowd really believed that the tiny frogs would reach the top of the tower .
راستش, کسی توی جمعیت باور نداشت که قورباغه های به این کوچیکی بتوانند به نوک برج برسند ..

You heard statements such as:
شما می تونستید جمله هایی مثل اینها را بشنوید :

'Oh, WAY too difficult!!'
' اوه,عجب کار مشکلی !!'

'They will NEVER make it to the top .'
'اونها هیچ وقت به نوک برج نمی رسند
.'
or:
یا :
'Not a chance that they will succeed.. The tower is too high!'
'هیچ شانسی برای موفقیتشون نیست.برج خیلی بلند ه !'

The tiny frogs began collapsing. One by one....
قورباغه های کوچیک یکی یکی شروع به افتادن کردند ...

Except for those, who in a fresh tempo, were climbing higher and higher....
بجز بعضی که هنوز با حرارت داشتند بالا وبالاتر می رفتند ...

The crowd continued to yell, 'It is too difficult!!! No one will make it!'
جمعیت هنوز ادامه می داد,'خیلی مشکله!!!هیچ کس موفق نمی شه !'

More tiny frogs got tired and gave up....
و تعداد بیشتری از قورباغه ها خسته می شدند و از ادامه دادن منصرف
...
But ONE continued higher and higher and higher....
ولی فقط یکی به رفتن ادامه داد بالا, بالا و باز هم بالاتر ....


ادامه مطلب
♀ ✖ معصومه جون ✖♀ | | |

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری چهارم www.pichak.net كليك كنيد

اولین روز ...... به خاطر داری؟ اولین روز بارانی را به خاطر داری؟ غافلگیر شدیم چتر نداشتیم خندیدیم دویدیم و به شالاپ شلوپ های گل آلود عشق ورزیدیم دومین روز بارانی چطور؟ پیش بینی اش را کرده بودی چتر آورده بودی و من غافلگیر شدم سعی می کردی من خیس نشوم و شانه سمت چپ تو کاملا خیس بود و سومین روز چطور؟ گفتی سرت درد می کند و حوصله نداری سرما بخوری چتر را کامل بالای سر خودت گرفتی و شانه راست من کاملا خیس شد . و و و و چند روز پیش را چطور؟ به خاطر داری؟ که با یک چتر اضافه آمدی و مجبور بودیم برای اینکه پین های چتر توی چش و چالمان نرود دو قدم از هم دورتر راه برویم . . . فردا دیگر برای قدم زدن نمی آیم تنها برو . . دکتر علی شریعتی

♀ ✖ معصومه جون ✖♀ | | |

 

سال ها پیش از این زیر یک سنگ گوشه ای از زمین من فقط یک کمی خاک بودم همین یک کمی خاک که دعایش پر زدن آن سوی پرده ی آسمان بود آرزویش همیشه دیدن آخرین قله ی کهکشان بود..........خاک هر شب دعا کرد از ته دل خدا را صدا کرد یک شب آخر دعایش اثر کرد یک فرشته تمام زمین را خبر کردو خدا تکه ای خاک برداشت آسمان را در آن کاشت خاک را توی دستان خود ورز داد روح خود را به او قرض دادخاک توی دست خدا نور شد پر گرفت از زمین دور شد راستی من همان خاک خوشبخت من همان نور هستم پس چرا گاهی اوقات این همه از خدا  دور هستم؟!

♀ ✖ معصومه جون ✖♀ | | |