✿♀دخترانه♀✿
☂اگر تنهاترین تنها هم شوم..باز خدا هست....☂
وقتي که گريه
کرديم گفتن بچه است................. وقتي که خنديديم گفتن ديونه
است.................. وقتي که جدي بوديم گفتن
مغروره............................. وقتي که شوخي کرديم گفتن سنگين
باش............................. وقتي که حرف زديم گفتن پر
حرفه................................................... وقتي که ساکت
شديم گفتن عاشقه.............................................. حالا ام که
عاشقيم مي گن گناه
زمان
میگذشت و دایره آبی کوچک، بزرگ میشد. هر چقدر که دایره بزرگ تر میشد شعاع
آن هم بیشتر میشد و مساحت شیار که دیگر اکنون تبدیل به یک فضای خالی شده
بود نیز بیشتر. آنقدر این فضای خالی زیاد شد و دایره ناراحت تر که ناچار برای کمک به سراغ پدر رفت و به او گفت: پدر شما چرا جای خالی ندارید؟
پیرمردی صبح زود از
خانهاش
خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید. عابرانی که رد
میشدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند. پرستاران ابتدا
زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند سپس به او گفتند: باید ازتو عکسبرداری
شود تا جایی از بدنت آسیب ندیده باشد. پیرمرد غمگین شد و گفت عجله دارد
و نیازی به عکسبرداری نیست. پرستاران از او دلیل را پرسیدند.
اولین روز ...... به خاطر داری؟
اولین روز بارانی را به خاطر داری؟
غافلگیر شدیم
چتر نداشتیم
خندیدیم
دویدیم
و
به شالاپ شلوپ های گل آلود عشق ورزیدیم
دومین روز بارانی چطور؟
پیش بینی اش را کرده بودی
چتر آورده بودی
و من غافلگیر شدم
سعی می کردی من خیس نشوم
و شانه سمت چپ تو کاملا خیس بود
و سومین روز چطور؟
گفتی سرت درد می کند و حوصله نداری سرما بخوری
چتر را کامل بالای سر خودت گرفتی و شانه راست من کاملا خیس شد
.
و
و
و
و
چند روز پیش را چطور؟
به خاطر داری؟
که با یک چتر اضافه آمدی
و مجبور بودیم برای اینکه پین های چتر توی چش و چالمان نرود دو قدم از هم دورتر راه برویم
.
.
.
فردا دیگر برای قدم زدن نمی آیم
تنها برو
.
.
دکتر علی شریعتی
سال ها پیش از این زیر یک سنگ گوشه ای از زمین من فقط یک کمی خاک بودم همین
یک کمی خاک که دعایش پر زدن آن سوی پرده ی آسمان بود آرزویش همیشه دیدن
آخرین قله ی کهکشان بود..........خاک هر شب دعا کرد از ته دل خدا را صدا
کرد یک شب آخر دعایش اثر کرد یک فرشته تمام زمین را خبر کردو خدا تکه ای
خاک برداشت آسمان را در آن کاشت خاک را توی دستان خود ورز داد روح خود را
به او قرض دادخاک توی دست خدا نور شد پر گرفت از زمین دور شد راستی من همان
خاک خوشبخت من همان نور هستم پس چرا گاهی اوقات این همه از خدا دور
هستم؟!
روزی لقمان به پسرش گفت : امروز به تو 3 پند می دهم که کامروا شوی. اول این که سعی کن در زندگی بهترین غذای جهان را بخوری. دوم این که در بهترین بستر و رختخواب جهان بخوابی. سوم این که در بهترین کاخ ها و خانه های جهان زندگی کنی. پسر لقمان گفت: ای پدر ما یک خانواده بسیار فقیر هستیم، چطور من میتوانم این کارها را انجام دهم؟ لقمان جواب داد:اگر کمی دیرتر و کمتر غذا بخوری، هر غذایی که بخوری، طعم بهترین غذای جهان را می دهد. اگر بیشتر کار کنی و کمی دیرتر بخوابی، در هر جا که خوابیده باشی احساس می کنی که بهترین خوابگاه جهان است، و اگر با مردم دوستی کنی، در قلب آنها جای می گیری و آن وقت بهترین خانه های جهان مال توست.
یک (روز) خانواده ی لاک پشتها تصمیم گرفتند که به پیکنیک بروند.
از آنجا که لاک پشت ها به صورت طبیعی در همه ی موارد یواش عمل می کنند، هفت
سال طول کشید تا برای سفرشون آماده بشن!در نهایت خانواده ی لاک
پشت خانه را برای پیدا کردن یک جای مناسب ترک کردند. در سال دوم سفرشان
(بالاخره) پیداش کردند. برای مدتی حدود شش ماه محوطه رو تمیز کردند، و سبد
پیکنیک رو باز کردند، و مقدمات رو آماده کردند. بعد فهمیدند که نمک
نیاوردند!پیکنیک بدون نمک یک فاجعه خواهد بود، و همه آنها با این
مورد موافق بودند. بعد از یک بحث طولانی، جوانترین لاک پشت برای آوردن نمک
از خانه انتخاب شد. لاک پشت کوچولو ناله کرد، جیغ کشید و توی لاکش کلی بالا و پایین پرید، گر چه او سریعترین لاک پشت بین لاک پشت های کند بود!




به آغــــــــ ــوشِ تـــــــــ ـــو مــــحتاجــ ــَمــ بـــــ ــــراےِ حــــ سِ آرامِــــــــ ــــش
بــــــ ـراے زنــــ ــدگـــ ـــے با تــــــ ـــو پـــ ــُر از شــ ـــــــــــوقم پــــ ـــُر از خواهِــــ ـــش
به دســــــــ ـــتاے تو مُحتاجــــ ــمْ بــــــ ـــراے لمـــــــ ــــسِ خوشـــــ ــــبختــــے
واســـ ـــه تســـ ــکینِ قلبــــــــــ ـــے که بَـــــ ــــراشْ عــــــــ ــــادَت شُـــــ ـــده ســــ ـــختے
بـــ ـــه چِشــــ ــــماے تو مُحتاجــــــــــ ـــَم واســــــــ ـــه تعبــــــ ــیرِ این رویــــ ــا
کــــ ـــه بــــــــ ـــــازمـــْ میشــــــ ـــه عاشِــــــ ـــــق شُـــد تو این بے رحمــــ ــےِ دنیـــــــ ـا
به لبخـــــــــ ـــندِ تو مُحتاجـــــ ــمـــ که تنهـــــــ ـــآ دِل خوشـــــــــ ـــیم باشــــــــه
بــــ ــذار دنیـــــــ ـــاےِ بے روحَـــ ـــمـــ به لبخــــــــ ـــندِ تـــــ ـــو زیــــــــ ــــبا شــــــ ـــه
پدر گفت: عزیزم جالی خالی نه، قطعه گمشده. هر کسی در زندگی خود قطعه گمشده
دارد من هم داشتم، مادرت قطعه گم شدهی من بود. با پیدا کردن او تکمیل
شدم. یک دایره کامل.
پسر از همان روز جست و جوی قطعهی گمشده خود را
آغاز کرد. رفت و رفت تا به یک قطعهای از دایره رسید شعاع و زاویه آن را
اندازه گرفت درست اندازه جای خالی بود ولی مشکل آن بود که قطعه زرد بود.
ادامـ ــه حرفایِ ما
Once upon a time there was a bunch of tiny frogs..... Who arranged a running competition.
روزی از روزها گروهی از قورباغه های کوچیک تصمیم گرفتند که با
هم مسابقه ی دو بدند .
The goal was to reach the top of a very high tower.
هدف مسابقه رسیدن به نوک یک برج خیلی بلند بود .
A big crowd had gathered around the tower to see the race and cheer on the contestants . ...
جمعیت زیادی برای دیدن مسابقه و تشویق قورباغه ها جمع شده بودند ...
The race began ....
و مسابقه شروع شد ....
Honestly,no one in crowd really believed that the tiny frogs would reach the top of the tower .
راستش, کسی توی جمعیت باور نداشت که قورباغه های به این کوچیکی بتوانند به نوک برج برسند ..
You heard statements such as:
شما می تونستید جمله هایی مثل اینها را بشنوید :
'Oh, WAY too difficult!!'
' اوه,عجب کار مشکلی !!'
'They will NEVER make it to the top .'
'اونها هیچ وقت به نوک برج نمی رسند
.'
or:
یا :
'Not a chance that they will succeed.. The tower is too high!'
'هیچ شانسی برای موفقیتشون نیست.برج خیلی بلند ه !'
The tiny frogs began collapsing. One by one....
قورباغه های کوچیک یکی یکی شروع به افتادن کردند ...
Except for those, who in a fresh tempo, were climbing higher and higher....
بجز بعضی که هنوز با حرارت داشتند بالا وبالاتر می رفتند ...
The crowd continued to yell, 'It is too difficult!!! No one will make it!'
جمعیت هنوز ادامه می داد,'خیلی مشکله!!!هیچ کس موفق نمی شه !'
More tiny frogs got tired and gave up....
و تعداد بیشتری از قورباغه ها خسته می شدند و از ادامه دادن منصرف
...
But ONE continued higher and higher and higher....
ولی فقط یکی به رفتن ادامه داد بالا, بالا و باز هم بالاتر ....
ادامـ ــه حرفایِ ما

زنم در خانه سالمندان است. هر صبح آنجا میروم و صبحانه را با او
میخورم. نمیخواهم دیر شود!
پرستاری به او گفت: خودمان به او خبر میدهیم. پیرمرد با اندوه گفت:
خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد. چیزی را متوجه نخواهد شد! حتی مرا هم
نمیشناسد!
پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز
صبح برای صرف صبحانه پیش او میروید؟ پیرمرد با صدایی گرفته، به آرامی
گفت: اما من که میدانم او چه کسی است...!





نتیجه اخلاقی: بعضی از ماها
زندگیمون صرف انتظار کشیدن برای این می شه که دیگران به تعهداتی که ازشون
انتظار داریم عمل کنن. آنقدر نگران کارهایی که دیگران انجام میدن هستیم که
خودمون (عملا) هیچ کاری انجام نمی دیم
بي تو مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم 
شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم، 
شدم آن عاشق ديوانه كه بودم
در نهانخانه ي جانم گل ياد تو درخشيد 
باغ صد خاطره خنديد
عطر صد خاطره پيچيد 
يادم آمد كه شبي با هم از آن كوچه گذشتيم 
پرگشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم 
ساعتي بر لب آن جوي نشستيم 
تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت 
من همه محو تماشاي نگاهت 
آسمان صاف و شب آرام 
بخت خندان و زمان رام 
خوشه ماه فرو ريخته در آب 
شاخه ها دست برآورده به مهتاب 
شب و صحرا و گل و سنگ 
همه دل داده به آواز شباهنگ
يادم آيد : تو به من گفتي :
از اين عشق حذر كن!
لحظه اي چند بر اين آب نظر كن 
آب ، آئينه عشق گذران است 
تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است 
باش فردا ، كه دلت با دگران است!
تا فراموش كني، چندي از اين شهر سفر كن!

| Design:LeiLa-DiYaKo |





















دست













